پارت چهل :

با صدای علی به خودم آمدم که مرموزانه می‌‌پرسید:
ـ دل‌‌آرا خانوم اتفاقی افتاده؟
لبخند تصنعی بر لب نشاندم و جواب دادم:
ـ نه. چه اتفاقی؟
لحظه‌‌ای سکوت کردم اما بعد با لحنی عادی که پشت آن یک دنیا منظور خوابیده بود، گفتم:
ـ راستش توی اتاقتون یه کتاب شعر توجهم رو جلب کرد...
علی چند ثانیه سکوت سنگین و معناداری کرد که مرا تا مرز دیوانگی کشاند بعد با لحنی عادی‌‌تر از من پ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • رقیه پیمایی

    0

    عالییییییییییی

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️💛

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    0

    چه شعر قشنگی😍

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍♥️

    ۲ سال پیش
  • ماه و نگهبان ماه

    2

    اولین بار که قلبت واسه حس قشنگ عشق و دوس داشتن میزنه خیلی قشنگه و حالا دخترمون دلارا شروع کرده به حس کردنش

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    درسته. اولین تجربه ی عشق خیلی شیرینه و اگه به سرانجام برسه طعم شیرینش تا ابد باقی می مونه 😍♥️

    ۲ سال پیش
  • ماه و نگهبان ماه

    0

    درسته و چقد تلخ اون عشقی که به سرانجام نمیرسه

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله، غم انگیزه 💔💛

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    واقعا عالیه امیدوارم اگه رسیدن به صلاح اونها هست هیچ مانعی براشون پیش نیاد اونقدر هم دیگه رو دوست داشته باشند که از انتخاب هم پشیمون نشن

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💙💜

    ۲ سال پیش
  • تارا

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!